روزهای عجیبی رو دارم میگذرونم. کلا از روزی که نامهی پذیرش اومد دیگه دنیا به شکلی که بود برای من حداقل برنگشت. ماه اول که به پشیمونی و این چهکاری بود که کردم گذشت. اما از روزی که با تراپیستم حرف زدم، عجیب بهترم. هر روز دقایقی پیش میآد که فکر میکنم اگه اینجا زندگی نکنم دلم حتی برای این اتفاق ساده هم تنگ میشه. اونشب بهم میگه تو حتی مثل آدمیزاد نمیگی دلم تنگ شده، میگه من میدونم میگی دلم برای دعوا کردنهاتون هم لک زده. میگم میدونم اما این هیچ کمکی به درموندگیای که قراره اون روز ح ماه را به هیچکس نمی دهم ...
ما را در سایت ماه را به هیچکس نمی دهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 10:46